همیشه وقتی در مورد «ترس» صحبت میکنم، این جمله توی ذهنم هست که میگه:
«وقتی که امیدی وجود نداره، ترسی هم وجود نخواهد داشت.»
خب وقتی ما ریسک نکنیم، پیشرفت نمیکنیم و وقتی پیشرفت نکنیم، ترسی هم نداریم. این دو تا جمله خیلی عمیقاندها؛ باید یه کم روش فکر کرد. من همیشه به بچهها میگم ببینید ترسها دقیقاً راهنمای موفقیت ما هستن.
چجوری؟ ببین بذار خیلی راحت برات یه مثالی بزنم. کسی رو فرض کن که میره باشگاه بدنسازی و با یک وزنه ۱۰ کیلویی شروع میکنه برای اینکه به ماهیچههای دستش فرم بده. خب این ۱۰ کیلو رو ۱ روز، ۲ روز، ۳ روز، … تا ۳۰ روز همینجوری یه سره کار میکنه. بعد از ۳۰ روز چه اتفاقی میافته؟ همه بهش میخندن! میگن: «بابا تو هنوز تو همین ۱۰ کیلو موندی؟ آقا ۱۰ کیلو رو بکن ۱۵ تا، ۲۰ تا!» از یه جایی به بعد دیگه این ماهیچهها اونقدر قوی میشن که این ۱۰ کیلو براش چیزی نیست؛ باید وزنه رو بیشتر کنه، باید بره روی ۲۰ کیلویی. ۲۰ کیلو رو انجام داد، باید بره روی ۳۰ کیلویی. یعنی یواشیواش این وزنه رو ببره بالا و بالاتر. نمیتونه توی یک رنج ثابت وایسته؛ چون اگه توی اون رنج ثابت بمونه، رشدی برای ماهیچههاش اتفاق نمیافته. با سنگین کردن اون وزنه است که عضلاتش هم رشد میکنن.
آقا ما دقیقاً توی رشد کردن هم باید به همین شکل باشیم. اگه وقتی میخوای جلوی یک جمعی صحبت کنی میترسی، بدون که اون لحظه، لحظهی رشد توئه. یعنی داره یک رشدی اتفاق میافته. یعنی تو دیگه باید وزنه ۱۰ کیلویی رو بندازی دور و بری وزنه ۲۰ کیلویی رو برداری؛ یه چالش جدید برای خودت ایجاد کنی.
این یعنی داری از «منطقه امن» خودت میای بیرون. یعنی چی؟ ببین ما روزانه یه سری کارها و رفتارهایی رو انجام میدیم که تکراریه؛ صبح بلند میشیم، صبحانه میخوریم، کارمون رو انجام میدیم، میایم خونه، میخوابیم، استراحت میکنیم، دوباره شب میریم بازاری، دیدن دوستی، فیلم سینمایی چیزی میبینیم و میخوابیم. باز دوباره همینو هی تکرار میکنیم. خب آدمی که هر روز این روش رو پشت سر بذاره، روزاش شبیه هم میشه و تقریباً زندگیش یکنواخت میشه.
تا اینکه میخواد یه کار جدیدی انجام بده، یعنی میخواد از این منطقه امن بیاد بیرون، وحشت میاد سراغش. مثلاً میگن بیا برو تو جلسه صحبت کن؛ میگه: «اِ… من که تا حالا این کار رو نکردم!» خب استرس میاد سراغش. حالا میخوام بگم این یعنی یک اتفاق خوب؛ یعنی تو داری یه کار جدیدی میکنی که میترسی دیگه. فرض کن اصلاً بهت میگن بیا برو توی بورس سرمایهگذاری کن؛ تا حالا این کار رو نکردی دیگه، هر روز یک زندگی عادی و روی روالی رو داشتی، الان یهویی بهت میگن بیا برو یه کار جدید انجام بده، میترسی. هر کاری… بیا برو رانندگی یاد بگیر، موسیقی یاد بگیر، هر چیزی رو که میخوای یاد بگیری، چون از اون روال عادی خودت خارج میشی و وارد یک منطقه دیگه میشی، ترس میاد سراغت.
پس ترسها راهنمای موفقیت ما هستن. برعکس اون چیزی که بعضیا فکر میکنن که «آقا چون ترس دارم عزتنفسم پایینه» یا «دوران کودکی سختی رو سپری کردم» یا «نمیدونم من رو تحویلم نگرفتن، من ترس دارم چون اعتمادبهنفسم پایینه» یا هر بهانه دیگهای که میارن برای اینکه میترسن. در صورتی که ترس دقیقاً داره تو رو راهنمایی میکنه که بری به سمت موفقیت.
حالا فقط این زمانی که داری میری به سمت موفقیت، نباید «بیگدار به آب بزنی». مثالهای مختلفی زدم دیگر؛ ببین تو وقتی میخوای بری توی بورس، نباید بیگدار به آب بزنی. باید یک کسی رو داشته باشی که راهنماییات کنه که چهجوری وارد بشی، چه سهامی رو بخری و چه سهامی رو بفروشی.
وقتی میخواهی شنا یاد بگیری، خب داری از منطقه امنت خارج می شی و میخوای یک مهارت جدید یاد بگیری؛ نمیشه که یهویی شیرجه بزنی تو آب! باید یک مدیری، یک مربی چیزی داشته باشی که حمایتت کنه، هدایتت کنه و بدانی از کجا به کجا بری.
در مورد سخنرانی و صحبت کردن مقابل جمع هم دقیقاً به همین شکل است. چون الان خیلیها به من پیام میدن که «آقا من تازه معلم شدم، میخواهم تو جمع بچهها تو مدرسه صحبت کنم، استرس خیلی بالایی دارم.» خب خیلی خوبه! نشان میده که شما یک کار جدیدی رو داری شروع میکنی، داری میری به سمت موفقیت و این عالیه. اما حالا این وسط باید تجربه کسب کنی، مهارت کسب کنی، آموزش ببینی و یک مربی تو رو هدایت کنه و بگه چیکار باید کرد که بشه استرس را مدیریت کرد.
یک خبر خوب دیگه هم دارم، اینکه همه ما استرس داریم. و یک نکته دیگه اینکه استرس هیچوقت از بین رفتنی نیست. اینکه شما فکر کنید استرس رو صفرِ صفرش میکنید، اصلاً به این شکل نیست. شما استرس را باید مدیریتش کنید، باید کنترلش کنید؛ هیچوقت نمیتونید متوقفش کنید. تا زمانی که آنقدر اون کار رو یاد میگیرید که خودِ اون کار باز دوباره میشود ناحیه امن شما و باز باید دوباره برید یک کار دیگر رو تجربه کنید.
ببین من الان آنقدر توی کلاس تدریس کردم که دیگه خب این کار برام عادی شده. حالا باید برم یک کار بزرگتر انجام بدم. وقتی کارها رو هی بزرگ و بزرگ و بزرگتر انجام میدیم، میبینیم که دایره امن مون تغییر میکنه. من مثلاً اولین بار اومدم کلاس خصوصی گذاشتم، بعد اومدم کلاس جمعی گذاشتم، بعد رفتم تو همایش، بعد رفتم مجری شدم، بعد رفتم رادیو، بعد رفتم تلویزیون، بعد اومدم توی فضای مجازی، بعد اومدم به صورت وبیناری و الان هم که دیگر خب ۳۰ دوره سخنرانی رو گذاشتیم به صورت مجازی و تجربههای خیلی زیادی مثل تولید محصول و خلاصه کارهای مختلف. هر جایی که رفتم حتماً استرس داشتم، اما میدونستم که وقتی استرس دارم، یعنی دارم به سمت یک کار جدید و یک روش خوب پیش میرم که میتونه در آینده نزدیک منو موفق کنه. پس به این فکر نکنید که اون استرسی که دارید بد است؛ نه! این استرس دارد شما و میبره به سمت موفقیت.
دیدگاهتان را بنویسید